<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>به آرامی گذر کردن</title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 13 Aug 2009 15:31:07 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>- حالم گرفته بود.دلتنگی عجیبی داشتم برای دیدن آدمهایی که دوستشان دارم.به احسان گفتم زنگ بزن ببین فلانی کجاست بگو شام بیاد پیش ما.زنگ زد و من شنیدم که فلانی از پشت تلفن گفت که یه شب دیگه حتما میاد اما... امشب نه.دمغ شدیم.شام خوردیم.گفتم احسان، بریم دیدن فلان دوست.زنگ زدیم که بهشان خبر بدیم داریم میآییم خانه تان.گفت که نیستند و این هفته هر شب خانه بودند و اما... امشب نه.به چند نفر دیگه هم فکر کردیم اما برای بعضی دلمان تنگ نشده بود و بعضی دیگر را خبر داشتیم که نیستند و با عده ای هم رودرواسی داشتیم برای دیدار های این چنینی.
- گاهی تلفن موقتا دلتنگی را تسکین میدهد.</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 15:31:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>همسایه ی سر کوچه ای مان همسایه ی کناری اش را به باطوم بدست ها لو داد به جرم اینکه شبها فریاد میزند &quot;خدا از همه بزرگتر است&quot; طفلک نمیداند که هستند آدم هایی که فکر میکنند از همه بزرگترند حتی از خدا.فکر میکنند ماندنی هستند.نمیدانند که حتی مایکل جکسون هم روزی میمیرد.چه برسد به اینها که جان ناقص به دست ایستاده اند جلوی مردم یک ملت. </description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 10:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلطان پاپ</title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>مایکل جکسون مرد. </description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غم این خفته ی چند</title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>این شبها با احسان بلوار کشاورز رو بالا و پایین میکنیم.چیزی عایدمان نمیشود جز رنج و عصبانیت.</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 14:15:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیخوابی</title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>ترجیح میدهم بیدار بمانم و لحظه لحظه استرس شمارش را حس کنم حرص بخورم عصبانی شوم خوشحال شوم ذوق کنم نه اینکه صبح از خواب بیدار شوم و باز در کابوس چهار سال پیش غوطه ور شوم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Jun 2009 22:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفیق باز</title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description> آخ که چقدر یک رادیوی جیبی موجود دلنشینی ست وقتی تنهایی و دراز کشیدی و چشمهاتو بستی یا حتی وقتی تنهایی و داری آشپزخانه را تمیز میکنی و مخصوصن وقتهایی که تنهایی یک مسیر طولانی را رانندگی میکنی موجش را روی رادیو آوا تنظیم کنی تا برایت هرچه دلش میخواهد پخش کند و تو فقط گوش بدهی و گوش بدهی و ساکت بمانی.</description>
<pubDate>Sat, 06 Jun 2009 13:06:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از ده</title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>نمیدونم شماره ی منو از کجا گیر اورده بود.با لهجه ی غلیظ یزدی خودشو معرفی کرد.نشناختم.برای اینکه بیشتر راهنمایی کنه گفت توی آخرین سفرمن به روستاشون وقتی با مامانش احوالپرسی میکردم پشت پنجره بوده و من نگاهش کرده بودم و اون برام لبخند زده بود.اصلن نمیتونستم از صداش تشخیص بدم چند ساله س.پرسید که نمیخوام دوباره به اون طرفا سفر کنم؟ پرسید هنوز همون روسری سفید رو که گوشه ش گرفت به درخت خونه شون و سوراخ شد رو دارم یا دور انداختم؟پرسید موهام الان چه رنگیه؟ همه سوال هاشو جواب دادم.سعی کردم ازش یه تصویر توی ذهنم بسازم.خجالتی نبود.اما انگار هیجان زده بود از این گفتگو.یا دستکم من اینطور احساس کردم.گفت که من از مامانش کلوچه ی خونگی خریده بودم.آهان!که پایین اون درخت بزرگ، روی تخت، مادر بزرگت برام چای ریخت و قصه گفت و منم ازش عکس گرفتم!حالش چطوره راستی؟عکسشو هنوز دارما!تو همون دختر ریزه میزه بودی که لباس قرمز تنت بود...یادم اومد!بقیه ش مهم نیست.میخواست یه جوری عکس مادربزرگش رو ـ تنها عکسی که در طول عمرش ازش گرفته شده بود ـ رو برای سر قبر و مراسم مسجد ده بهش برسونم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 17:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 11:05:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشمالو با اسانس خلاقیت و احساس</title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط خواستم مثل رضا آفتابی شفتالو و آشتالو نگفته باشم !خونه که رسید،با تمام احساس و خلاقیتم بهش گفتم احسان یه شعر عاشقانه برات گفتم، پشمالو!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ژ.ن: نشد.نگرفتین چی شد.معلومه که شبکه جوان رادیو رو گوش نمیدین.رضا آفتابی هر وقت یه خبر تازه داره میاد میگه: یه خبر دارم واستون آشتالو! و بعد مطلبش رو به عرض میرسونه!جمله ی من رو هم بر همین وزن خوانش کنید لطفا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 05:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن مرد آمد.آن مرد با زنش آمد.</title>
<link>http://jadekhial.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>نشسته بودم .نیم ساعتی بود که داشتم پایان نامه ی فوق لیسانس یه بابایی رو واسه تحقیقم میخوندم.همینجور که لپم رو میخاروندم دیدم بچه ها پا شدن دارن از پشت صندلی هاشون میرن سمت پنجره.دو تا ماشین اومد توی حیاط دانشگاه.توی پرایده میرحسین موسوی بود و  زهرا رهنورد.دلم ضعف رفت.پاشدم یادداشت هامو جمع کردم و رفتم سلف صبحانه بخورم.حیاط پر شده بود از تیپ های نا آشنا که دنبال ماشین میدویدند و جیغ و هورا میکشیدن.وایسادم یه نگاه انداختم دیدم بچه های دانشکده ما همشون نشستن رو پله ها و دارن صحنه! رو تماشا میکنند.سلانه سلانه رفتم که چایی رو بزنم به بدن.سلف پر بود از قیافه های آشنای هرروزی.میز کناریم یه دختر ترم پایینی بود که وقتی داشت آدرس یه فالگیر رو به دوستش میداد من بهش زل زده بودم.هرچی فکر کردم نفهمیدم چجوری تونسته موهاشو دست تنها این مدلی کنه.صدای بلند گو از ساختمون روبرو میومد.شیلا پیامک زده که استاد گفته اگه بچه ها بخوان برن سخنرانی،کلاس کنسله.توی پله ها استادو دیدم که از توالت بیرون اومد و رفت توی اتاق اساتید روی اولین مبل ولو شد.سرک کشیدم دیدم همه ی استادا اونجان.برگشتم کتابخونه و ایندفعه یه پایان نامه ی دیگه گرفتم.یه ساعت بعد همون جمعیت غریبه ی اول صبحی با نوارای سبز به دست و گردن همون سرو صداها از ساختمون روبرو اومدن بیرون.حتما سخنرانی تموم شده.حیاط باز شلوغ شد.ناهار خوردن و رفتن.بچه های دانشکده ما اما هنوز روی پله ها نشسته بودن و درباره حراج فصل گذشته ی   تی تی حرف میزدند.  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 16:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jadekhial&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>jadekhial</dc:creator>
<guid>http://jadekhial.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
