تبليغاتX
به آرامی گذر کردن
نمیدونم شماره ی منو از کجا گیر اورده بود.با لهجه ی غلیظ یزدی خودشو معرفی کرد.نشناختم.برای اینکه بیشتر راهنمایی کنه گفت توی آخرین سفرمن به روستاشون وقتی با مامانش احوالپرسی میکردم پشت پنجره بوده و من نگاهش کرده بودم و اون برام لبخند زده بود.اصلن نمیتونستم از صداش تشخیص بدم چند ساله س.پرسید که نمیخوام دوباره به اون طرفا سفر کنم؟ پرسید هنوز همون روسری سفید رو که گوشه ش گرفت به درخت خونه شون و سوراخ شد رو دارم یا دور انداختم؟پرسید موهام الان چه رنگیه؟ همه سوال هاشو جواب دادم.سعی کردم ازش یه تصویر توی ذهنم بسازم.خجالتی نبود.اما انگار هیجان زده بود از این گفتگو.یا دستکم من اینطور احساس کردم.گفت که من از مامانش کلوچه ی خونگی خریده بودم.آهان!که پایین اون درخت بزرگ، روی تخت، مادر بزرگت برام چای ریخت و قصه گفت و منم ازش عکس گرفتم!حالش چطوره راستی؟عکسشو هنوز دارما!تو همون دختر ریزه میزه بودی که لباس قرمز تنت بود...یادم اومد!بقیه ش مهم نیست.میخواست یه جوری عکس مادربزرگش رو ـ تنها عکسی که در طول عمرش ازش گرفته شده بود ـ رو برای سر قبر و مراسم مسجد ده بهش برسونم.

نوشته شده توسط معاصر در |
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .
نوشته شده توسط معاصر در |
 

فقط خواستم مثل رضا آفتابی شفتالو و آشتالو نگفته باشم !خونه که رسید،با تمام احساس و خلاقیتم بهش گفتم احسان یه شعر عاشقانه برات گفتم، پشمالو!

 

ژ.ن: نشد.نگرفتین چی شد.معلومه که شبکه جوان رادیو رو گوش نمیدین.رضا آفتابی هر وقت یه خبر تازه داره میاد میگه: یه خبر دارم واستون آشتالو! و بعد مطلبش رو به عرض میرسونه!جمله ی من رو هم بر همین وزن خوانش کنید لطفا!

 

نوشته شده توسط معاصر در |
نشسته بودم .نیم ساعتی بود که داشتم پایان نامه ی فوق لیسانس یه بابایی رو واسه تحقیقم میخوندم.همینجور که لپم رو میخاروندم دیدم بچه ها پا شدن دارن از پشت صندلی هاشون میرن سمت پنجره.دو تا ماشین اومد توی حیاط دانشگاه.توی پرایده میرحسین موسوی بود و  زهرا رهنورد.دلم ضعف رفت.پاشدم یادداشت هامو جمع کردم و رفتم سلف صبحانه بخورم.حیاط پر شده بود از تیپ های نا آشنا که دنبال ماشین میدویدند و جیغ و هورا میکشیدن.وایسادم یه نگاه انداختم دیدم بچه های دانشکده ما همشون نشستن رو پله ها و دارن صحنه! رو تماشا میکنند.سلانه سلانه رفتم که چایی رو بزنم به بدن.سلف پر بود از قیافه های آشنای هرروزی.میز کناریم یه دختر ترم پایینی بود که وقتی داشت آدرس یه فالگیر رو به دوستش میداد من بهش زل زده بودم.هرچی فکر کردم نفهمیدم چجوری تونسته موهاشو دست تنها این مدلی کنه.صدای بلند گو از ساختمون روبرو میومد.شیلا پیامک زده که استاد گفته اگه بچه ها بخوان برن سخنرانی،کلاس کنسله.توی پله ها استادو دیدم که از توالت بیرون اومد و رفت توی اتاق اساتید روی اولین مبل ولو شد.سرک کشیدم دیدم همه ی استادا اونجان.برگشتم کتابخونه و ایندفعه یه پایان نامه ی دیگه گرفتم.یه ساعت بعد همون جمعیت غریبه ی اول صبحی با نوارای سبز به دست و گردن همون سرو صداها از ساختمون روبرو اومدن بیرون.حتما سخنرانی تموم شده.حیاط باز شلوغ شد.ناهار خوردن و رفتن.بچه های دانشکده ما اما هنوز روی پله ها نشسته بودن و درباره حراج فصل گذشته ی   تی تی حرف میزدند.  

نوشته شده توسط معاصر در |
ـ رضا سید حسینی نویسنده و پژوهشگر و مترجم والا ،مرد.بیژن ترقی،مرد.از سید حسینی "مکاتب ادبی" اش را خوانده که نه،خورده بودم.از بیژن ترقی "شد خزان گلشن آشنایی" رو از بر بودم.               

ـ دفتر کانون فارغ التحصیلان:همونجور که شمارمو یاداشت میکرد کله ی کچلش رو خاروند و گفت ادبیات و تئاتر رو برای کنکور ارشد هم درس میدین یا فقط تقویتی ها رو بفرستم براتون؟درس میدم.مشکلی نیس.منبعتون چیه؟منظورم اینه که چه کتابی رو درس میدین؟ایتینغغ لیتغغ.سرشو گرفت بالا و ابروهاشو تو هم کرد.چی فرمودین؟ایتینغغ لیتغغ فغانسه یعنی سیر ادبی فرانسه.با دیکته ی غلط اسم کتاب رو یادداشت کرد سمت راست اسمم.اونوخ برا گرامر چی؟ سوربون و کفه کخم. سرشو چند بار تکون داد و دوباره با دیکته ی غلط اسم کتابها رو جلوی اسمم جا داد.خبرتون میکنم.

ای خبرت بیاد.

  

 

نوشته شده توسط معاصر در |
ـ واقعا نمیفهمم راز این همه مهمانی های متوالی رو. حتی اگه آدم هاش تکراری هم نباشن باز انگار کسی منو بسته باشه به یک درخت پوسیده و چشم هام رو با سوزن باز نگه داشته باشه تا نمایش شلوغ و درهمی از آدم ها رو ببینم.اینجور وقتها چقدر دلم کمی تنهایی با خیال آسوده میخواد.دوست دارم دلم برای آدم ها تنگ بشه (وافعا تنگ بشه)بعد دعوتشون کنم یا به دیدنشون برم.عید برای ما با دیدنی هایش! همچنان ادامه دارد.

ـ  دوتا گلدون خالی و شش تا گلدون گل برام خرید.با کمی تخم ریحون و تره و شاهی و یه کیسه خاک و کود.پیشنهاد خوبیه برای کمی با خودم بودن.

ـ امان از وقتی که احسان مدیر ساختمون میشه و همه ی مسولیت هاشو با بزرگواری به من می سپره!

نوشته شده توسط معاصر در |