بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش ست
در طرف چمن روی دل افروز خوش ست
از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش ست

نوشته شده توسط معاصر در
اسیر بودم دقیقن. اسیر کارهای خانه که بالاخره تمام شد، اسیر سریال لاست ،اسیر مهمانی ها،اسیر رژیم های شب عیدی.اسیر مارمولکی که یکبار روی دیوار دیدمش و هنوز در پی اش سرگشته ام! خلاصه بساطی داشتیم/داریم.
هوای دیوانه بازی دارم این روزها.هوای پریدن در چاله های آب.هوای عکسهای ماکروی فوکوس روی گلبرگ نازک شکوفه ها.هوای فریاد کشیدن.هوای تنبلی های صبحگاهی.هوای چمن های خیس.هوای لحظه های دونفره ی تکرار نشدنی.به قول مشیری:قصه ساده ست،معما مشمار...چشم در راه بهارم آری!
امیدوارم سال جدید برای همه تان سرخوشی و سر مستی و سلامتی و کامروایی داشته باشد.

نوشته شده توسط معاصر در
|
ـ دیروز حلول نمودیم در دنیای شما. داشتین؟ گفتم دنیای شما.چه میچسبه آدم این تیپی حرف بنویسه.ممنون از مصطفا که تولدم را بخاطر داشت و این مرد جوان الحق که حافظه ی عجیبی دارد.و ممنون از زهرا رفیقی که در شهر ماست اما هنوز به چشمم نیامده.و ممنون از بقیه دوستانی که می آیند و تبریک میگویند. بیست و چهار سالمان تمام شد و ما رو فرستاد پی کارمان.گذر عمرم را احساس نمیکنم و قطعا اگر این همه نشانه مثل ساعت و تقویم و موی سپید شقیقه ـ که از مادر ارث رسیده ـ و حضور احسان و گواهی شاهدان نبود هنوز خودم را بچه دبیرستانی میدانستم.فعلن دلم نمیخواهد به ۵۰ سالگی فکر کنم.همین روزها را عشقست.
ـ درسها سنگین شده اند.

نوشته شده توسط معاصر در
|