تبليغاتX
به آرامی گذر کردن
 
- حالم گرفته بود.دلتنگی عجیبی داشتم برای دیدن آدمهایی که دوستشان دارم.به احسان گفتم زنگ بزن ببین فلانی کجاست بگو شام بیاد پیش ما.زنگ زد و من شنیدم که فلانی از پشت تلفن گفت که یه شب دیگه حتما میاد اما... امشب نه.دمغ شدیم.شام خوردیم.گفتم احسان، بریم دیدن فلان دوست.زنگ زدیم که بهشان خبر بدیم داریم میآییم خانه تان.گفت که نیستند و این هفته هر شب خانه بودند و اما... امشب نه.به چند نفر دیگه هم فکر کردیم اما برای بعضی دلمان تنگ نشده بود و بعضی دیگر را خبر داشتیم که نیستند و با عده ای هم رودرواسی داشتیم برای دیدار های این چنینی. - گاهی تلفن موقتا دلتنگی را تسکین میدهد.
نوشته شده توسط معاصر در |