پيــــــدا شدم
پيـــــــــــــــدا شدم
پيداي نا پيــــــــــدا شدم
شيدا
شيــــــــــــدا
شيــــــــــــــــــــدا شدم
من او بدم
من او شدم
با او بدم
بي او شدم
در عشق او چون او شدم
زين رو چنين بي سو شدم
در عشق او چون او
چون او
چون او شدم...
پيــــــدا شدم
پيـــــــــــــــدا شدم
پيداي نا پيــــــــــدا شدم
شيدا
شيــــــــــــدا
شيــــــــــــــــــــدا شدم
من او بدم
من او شدم
با او بدم
بي او شدم
در عشق او چون او شدم
زين رو چنين بي سو شدم
در عشق او چون او
چون او
چون او شدم...
با دلم گريه كن خون ببار
(آلبوم شب سکوت کویر....شجریان)
ببار ديگه!
خودتو لوس نكن!!!!!! (آلبوم حوصله م سر رفت...معاصر)
بي حوصلگي هايم را ببخش ،
بداخلاقي هايم را فراموش كن ،
بي اعتنايي هايم را جدي نگير ،
در عوض
من هم تورا مي بخشم
كه مسبب همه ي اينهايي !
يا از غم رسوايي و مستي نخورم
من مي ز براي خوشدلي ميخوردم
اكنون كه تو بر دلم نشستي نخورم
من نوشت: شب چهارمين سالگرد ازدواجمان ست امشب.
اما آمدم كه نوشته ي ديگري هم را بهتان پيشنهاد كنم. " سال صفر" كه اولين اثر داستاني احمد طالبي نژاد (منتقد و نويسنده سينمايي) است ،شما را پاي پياده به محله هاي شيراز ميكشاند و آنقدر تحت تاثير نحوه ي روايت آنچه كه در مغز نويسنده گذشته ،قرار ميگيريد كه دلتان نميخواهد خواندنش را رها كنيد.براي سهولت درك ارتباط جملات، لطفا تمركز بفرماييد.آنوقت همه چيز بوضوح بر پرده ي سينماي ذهن شما شكل ميگيرد.
ـ شديدا سرما خورده ام آنهم درست شب قبل از سفر.حيف شد.نميشود كه با امام رضا روبوسي كنم.
مادرم تلفني چيزهايي تجويز ميكند بخورم.من اما ميلم فقط به جعبه ي دستمال كاغذي ميرود.دلم انرژي مثبت و دلسوزي هاي زياده از حدش را ميخواهد.دلم ميخواهد هي اصرار كند كه چي بخورم و مدام نگاهم كند و دست بكشد به پيشاني ام و مثل هميشه بگويد: تبت پايين آمده و بعد طبق عادت دستش را به زمين بزند و حتي دلم ميخواهد خواهرانم از مظلوم نمايي هاي تعمدي ام لجشان بگيرد و مسخره بازي راه بياندازند و من از ته دل بخندم و لذت ببرم و بابا زودتر بيايد خانه به ملاقات دخترش و باز من خودم را لوس كنم و از اين حرفها.تا قبل از ازدواجم كمتر پيش مي آمد كه قدر اين لحظات را بفهمم و عميقا لذت ببرم.احسان همه ي اينها را حتي در چشمان بسته ام هم ميخواند. هي بهتان ميگويم اين جوانك معركه است و باز شما باور نكنيد!
ـ سرم شلوغست اين روزها.اتفاقات خوبي در راهند.
ـ ماهي عيدمان موجود جالبيست.برايم تيريپ هاي عجيب غريب مي آيد پدر سوخته! گاهي چشم در چشمم مي دوزد و به فرانسه حرفهايي ميزند كه سر در نمي آورم و گاهي چنان به فكر مي رود كه خودم را تكه تكه هم كنم نمي آيد جلو ببيند چه خبر ست!جلوي دوربين ژست ميگيرد ...غذا نميخورد ...سنگهاي كف تنگش را چنان بهم ميريزد كه انگار ميخواهد كسي را از زير آوار نجات دهد...تمرين تنفس عميق هم ميكند!...ديروز هم ليست لوازم مورد نيازش را روي يك تكه كاغذ به شرح زير نوشته و كنار تنگش روي ميز گذاشته بود:" يك عدد مام ، سبزيجات تازه، كتاب قانون مدني، روغن زيتون و مايو!! آخرش هم نوشته بود: ژو تم.بيزو!". احسان اما،زياد از اين مهمان خوشش نمي آيد چون مدام به من توصيه ميكند كه اينقدر جلويش ننشينم و كارهايش رو زير نظر نگيرم.باورش نميشود كه اين ماهي بلد است با حباب ساختن گوشه ي كرشمه را بنوازد.عصر تلفني بهم گفت كه فردا صبح اول وقت سه تايي پيش روان پزشك ميرويم.
ـ خواب ،كماكان لذيذ ترين بخش امور روزانه ست.
ـ در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در خروش و در غوغاست
حافظ
و گلي
در مشتم
پنهان ست
غصه اي دارم
با
ني لبكي
سر كوهي
گر نيست
ته چاهي بدهيد
تا براي دل خود بنوازم
عشق
جايش
تنگ است.
مثل اينكه در خواب ناز باشي و يك نفر سر صبحي با سيلي محكمي بيدارت كند.باور كنيد همين شكلي ست.هيچكس هم نيست كه توضيحي بدهد چرا نبايد ديگر عروسك بازي كرد،چرا نبايد از پله ها پريد،چرا بدنت هر روز يك قصه ي تازه اي دارد...؟بزرگتر كه ميشوي هنوز گيجي اما مجبوري قوانين رفتاري را مثل تاريخ و جغرافي حفظ كني. حوالي بيست سالگي كاربرد هاي اجتماعي جنسيتت را ياد گرفته اي و چقدر لذت ميبري از اينكه مركز توجه آدم ها هستي و بعد از دو سه سال مدام كلافه اي از نگاه هاي غليظ ... .
اينها را گفتم كه بگويم چقدر كاغذ بازي هاي اداري را ميتوانم خلاصه كنم و چقدر در صف ها ميتوانم جلوتر بروم و چقدر همه ی این میتوانم ها که برای من در حد جمله میمانند نفرت انگیز ست و اينكه گاهي واقعا زن بودن خسته ام ميكند.آخ اگر الان يك مرد جوان بيست و چهار ساله بودم...حتم دارم كه بار سفر مي بستم وتنهايي به همه جاي اين دنياي كوچك سرك ميكشيدم و قطعا تا چهل سالگي ازدواج نميكردم.دلم ميسوزد براي احسان كه در جواني اينهمه مسئوليت بر سرش ريخته و در تعجبم كه چطور اينقدر راضي ست و آرزوهايش هنوز بلند!خودش ميگويد به لطافت حضور من دلخوشست... .من كه مخاطبي ندارم جز شما!بگوييد اگر مرد بوديد چه ميكرديد و اگر زن چه؟
بيست و چهار ساله شديم رفت!
ـ دلشوره ي لذت بخشي داره وقتي ميخواي يه دوست مجازي رو تو دنياي واقعي ملاقات كني...
ـ بهار مست:دنبال رگ آبي كلفت روي دستت را كه بگيرم به بازو نرسيده گم ميشوم/ميشود.چشمهايم اما آنقدر روي گردنت ليز ميخورد تا برسم به... لبهات.انگار ليمو ترش ديده باشم دهانم آب ميوفتد.حرف كه ميزني لرزم ميگيرد.چيزي هلم ميدهد به سمت تو.وحشي ميشوم.
ـ بار هزارم ست که براي آينده ي نزديكم نقشه ميكشم.
ـ هركسي افكاري را روشن مي نامد كه ميزان پريشاني شان به اندازه پريشاني افكار خود اوست.(ص۱۷۴)
ـآدمها را هر چه بيشتر بشناسي ميبيني كه چون فلزي كه در تركيبي فاسد كننده فرو رفته باشد رفته رفته حسن هايشان(و گاهي هم عيب هايشان) را از دست ميدهند.(ص۲۲۵)
ـ ميگويند كتاب خوان ها دو دسته اند، آنهايي كه جستجو را خوانده اند و آنهايي كه نه.
انگار كه مرا از ديروز
پرت
كرده باشند بيرون
دلم خواهد گرفت.
پ.ن. چهار سال تنها به اندازه ي سي ثانيه در ذهن من قدمت دارد انگار.
نميدانم شايد هم پريشب
كه رفت بخوابد
و هيچ چيز را آنقدر كه هست جدي نگرفت
حتي اين منو اكسيد بي پدر كربن را.
يادم نيست قبل از خواب به چي فكر ميكرد
ميگويند ديگر بيدار نشد.
همين ديروز خبر دار شدم
...
چشمانت كه باز ميشوند
من منتظر معجزه ي تازه ي اين رخدادم
...
ـ شما فقط بخشي از من كه مايل هستم ببينيد را نظاره گر هستيد.
و اين جمله درباره ي همه ما صدق ميكند... جالبست.
آنجا كسي نبود غير از من و خيال و تنهايي
رقصم گرفته بود ويرانه سر ديوانه وار
تنها
تنهااا
تنهاااااااا رقصيدم
آنجا كسي نبود غير از من و خيال و تنهايي
...
چشمامو در اوردم گذاشتم تو حوض آب
گوشام هنوز ميشنوه
لعنت به من
گوشامو بريدم گذاشتم تو حوض آب
اي بر پدر اين شانس...
اينجا چقدر شلوغه...نميشه مرده هاتونو يه حوض ديگه بندازين؟